بعد از یه عمری عاشقی
نصیب ما چی شد به جز
یه پیرهن مشکی و یک
جاده و بی همسفری
اون همه بیداری شب
چی داشت واسه ما غیر از این
تنهایی سرد و سیاه
با یه غم در به دری
شب ها که دلتنگی تو
قلبمو داغون می کنه
چشم های خیسم بدجوری
هوای بارون می کنه
تو خودمی بدون تو
حس می کنم که پیر شدم
به جون تو بدون تو
از خودم حتی سیر شدم
ببین چه تاریک شبام
شبامو تو ستاره باش
ببین چه غمگین صدام
خوشی اما دوباره باش
هر چی که از من باقیه
پیشکش مهرت می کنم
عشقم مثل حلقه ای
میام و دستت می کنم
| لینک ثابت - نوشته شده توسط بابک مشکی پوش در ساعت 9:50
بالاخره یه چند تا آهنگ اومد بیرون اونم نه به صورت آلبوم و با کیفیت.هر چند حییف شد ولی بازم جای شکرش باقیه چون واقعاْ دلمون تنگ شده بود .اين آهنگ با اين كه اون كيفيت وايسا دنيا رو نداشت ولي واقعاً كار جالبي بود.
واسه این که از تو دورم به تو مدیونم
واسه کشتن غرورم به تو مدیونم
تو که حرمتو شکستی پای عهدت ننشستی
گرچه بازم تونیازم به هرحال بد میببازمبه تو مدیونم
واسه ی چشای خیسم به تو مدیونم
این که ابرم مینویسم به تو مدیونم
این که بی جونم و سردم این که بی روحم و زردم
پی آرامشی که بردی و من پیش میگردم
به تو مدیونم
به تو مدیونم
به تو مدیونم
به تو مدیونم غرورم و شکستی عین شیشه
به تو مدیونم که کشتی دلمو واسه همیشه
به تو مدیونم شکستی حرمت شبو منو ماه
به تو مدیونم کم اوردی و رفتی اول راه
به تو مدیونم عزیزم واسه این حال مریضم
اگه مثل برج سنگی جلوی چشات میریزم
به تو مدیونم
به تو مدیونم
به تو مدیونم
به تو مدیونم غرورم و شکستی عین شیشه
به تو مدیونم که کشتی دلمو واسه همیشه
به تو مدیونمو دینمو ادا میکنم حتما"
نشونت میدم چه رنجی داره هرچی کردی با من
واسه اینکه تو خجالت محبتات نمومنم
جوننم میدمو میبینی پای حرفمم میمونم
| لینک ثابت - نوشته شده توسط بابک مشکی پوش در ساعت 11:26
چقدر سخته که عشقت روبروت باشه
نتونی هم صداش باشی
چقدر سخته که يک دنيا بها باشی
نتونی که رها باشی
چقدر سخته...
چقدر سخته که بارونی بشی هر شب
نتونی آسمون باشی
چقدر سخته که زندونی بمونی بی در و ديوار
نتونی همزبون باشی
چقدر سخته...
"چه بدبخته قناری که بخونه
اما روياش حسه بيرونه
چه بدبخته گلی که مونده تو گلدون
غمش يک قطره بارونه(2بار)"
چقدر سخته که چشمات رنگ غم باشه
ولی ظاهر پر از خنده
چقدر سخته که عشقت آسمون باشه
ولی آسون بگن چنده
چقدر سخته کلامت ساده پرپر شه
نتونی ناجيِش باشی
چقدر سخته که موندن راه آخر شه
نتونی راهيِش باشی
چقدر سخته توو خونت عين مهمون شی
بپوسی خسته بيرون شی
چقدر سخته دلت پر باشه ساکت شی
ولی توو سينه داغون شی
چقدر سخته که يک دنيا صدا باشی
ولی از صحنه ی خوندن جدا باشی
چقدر سخته که نزديک خدا باشی
ولی غرق ادا باشی
"چه بدبخته قناری که بخونه
اما روياش حسه بيرونه
چه بدبخته گلی که مونده تو گلدون
غمش يک قطره بارونه(2بار)"
دوستان عزیز به نظر شما آهنگ های جدید رضا صادقی همون حس رو به آدم میده که آهنگ های قدیمی مثل ( آرزو-تو با منی) میداد؟
| لینک ثابت - نوشته شده توسط بابک مشکی پوش در ساعت 10:25
سلام به همگی دوستان یک رنگ
هوادارا دیگه خسته شدن از اینکه یه مقدار انتظار کشیدن
منتظر آلبوم هستن
هر روز می گن تا این تاریخ میاد بیرون ولی ....
راستش من خودمم منتظرم
امیدوارم آلبوم زود تر بیاد بیرون با یه کار خیلی بزرگ و به یاد ماندنی
من یه رمان کوتاه گذاشتم.خوشم اومد
دلم خواست شما هم بخونید
اگه کسی خوند منتظر نظرش هم هستم
من نگار را ده سالي بود كه ميشناختم . يعني اصلا" از بچگي با هم بوديم . خيلي همديگر را دوست داشتيم و طاقت جدايي يكديگر براي ما سخت بود . نگار دختر پر شوري بود . خانواده هاي ما با هم دوست بودن و براي همين از بچگي با هم بزرگ شديم . اين چند سال اخير هم كه در دبيرستان بوديم با بااينكه سرمون شلوغ بود ولي اشتياق ديدارمون بيشتر شده بود . وقتي بعد از يك مدت با من تلفني صحبت ميكرد مثل اين بود كه تمام دنيا را به من دادند . نگار هيچ وقت ناراحت نميشد ، يعني من ناراحتيش را نديده بودم . هميشه به من ميگفت كاوه كاشكي من يك برادر مثل تو داشتم . كاشكي هيچ وقت از تو دور نباشم . من ميگفتم : نه ديگه ، اگر تو هر روز من را ببيني كه از من سير ميشوي .. اخم ميكرد و ميگفت : من حتي اگر از صبح تا شب با تو باشم از ديدنت سير نميشوم . وقتي اين حرف را از او ميشنيدم دوست داشتم بزنم زير گريه ... سال آخر بود . با هم درس ميخوانديم و به هم كمك ميكرديم ، براي اينكه يك جا قبول شويم با هم انتخاب رشته كرديم و خلاصه با هم يك دانشگاه قبول شديم . خيلي عالي بود حالا ميتوانستم هر روز آن را ببينم . در كنارش باشم . همه توي دانشگاه ميدانستند كه نبايد نگاه چپ به نگار بيندازند و مزاحمش شوند چون آن وقت سر و كارشان با كاوه است . سال اول مثل برق و باد گذشت . از اين همه درس خسته شده بودم اما همه اين مشكلات با يك لحظه كنار نگار بودن فراموش ميشد . روز آخر بعد از امتحانات نگار گفت : بايد يك قرار مسافرت بگذاريم من نميدانم اين مدت بدون تو چيكار كنم ... گفت : واقعا" كه درست ميگي ، چون من بايد مواظبت باشم كه يك موقع زير سرت بلند نشه ... بازم اخم كرد و چنان نيشگوني از من گرفت كه تا ته دلم كباب شد . فقط داد زدم : آخ ... گفت حالا اين را داشته باش تا دفعه بعد چنان بلايي سرت بيارم كه نتواني بگي آخ ... گفتم : بيچاره شوهرت ، روي من بدبخت امتحان ميكني تا ... رسوندمش منزلشان . از آن ور هم رفتم سور و سات مسافرت را جور كنم . هفته بعد با پدر و مادرامون توي راه شمال بوديم . رفتيم ويلاي پدر من ... وقتي رسيديم نگار رفت استراحت كنه ، مثل اينكه اصلا" حالش خوب نبود .. تا روز بعد خوابيد و فرداي آن روز با هم رفتيم جنگل ... اما باز هم نمي توانست به خوبي راه برود و هر چند فدمي كه جلو ميرفتيم روي تنه درختي استراحت ميكرد تا باز چند قدم بر دارد . پس از يك هفته همگي برگشتيم تهران ... يك هفته اي از برگشتمان گذشته بود كه مادر نگار تلفن زد . گفت : كاوه سريع خودت را برسان اينجا باهات يك كار مهم دارم . نفهميدم كه چطور خودم را رساندم ، گفتم خاله مريم ( من به مادر نگار ميگفتم خاله ) چي شده ؟ اتفاقي افتاه ؟ گفت : وقتي برگشتيم نگار رفت پيش دكتر . دكتر هم برايش آزمايش نوشت و قرار بود كه امروز جواب آزمايش را بگيرد . ولي از وقتي كه برگشته در را روي خودش بسته و فقط ميخواد با تو حرف بزنه . فقط ميگه به كاوه بگين كه بياد اينجا . من رفتم كنار در اتاقش و در زدم و گفتم : نگار در را باز كن من آمدم تو را ببينم . بعد از چند ثانيه صداي چرخيدن كليد را در سوراخ كليد شنيدم . در باز شد . پرده هاي اتاق را كشيده بودند . اصلا" صورت نگار را نميشد ديد . نگار در را بست . وقتي به عقب برگشتم چيزي را ديدم كه باور نميكردم ، نگار گريه كرده بود . چشمهايش قرمز بود و پر اشك . گفتم نگار چي شده ؟ چرا گريه كردي؟ نگار جوابم را نداد . صداي قلبم را ميشنيدم كه داشت از قفسه ي سينه ام بيرون مي آمد . با صدايي كه قلبم را لرزوند گفت : همه چيز تمومه ، تو بايد من را فراموش كني . من ديگر به درد تو نميخورم حتي اگر نخواهي كه من را فراموش كني مجبور ميشي كه من را فراموش كني . من زياد وقت ندارم و تنها ميخواستم كه اين را به تو بگويم ، براي آخرين بار توي چشمهايت نگاه كنم و تمام خاطرات را در صورتت مرور كنم . گفتم : نگار تو حالت خوب نيست . اصلا" معلوم هست كه داري چي ميگي ؟ برگ آزمايش را دستم داد ... من از اين همه عدد و رقم و حروف لاتين كه چيزي نميفهميدم ، اما صفحه آخر را كه ديدم در جا خشكم زد . پاهايم سست شد و روي تخت افتادم . باورم نميشد كه نگار من سرطان داشته باشد . اصلا" امكان ندارد كه نگار من سرطان خون داشته باشد ، آن كه سالم هست پس اين يعني چي ؟ نميدانستم كه چه چيزي بايد بگويم ، اما اين را خوب ميدانستم كه من نگار را دوست دارم و به او وابسته هستم . من كه نميتوانستم تركش كنم . سعي كردم كمي خونسرد باشم . برگه را به كناري انداختم و گفتم كه چي ؟ من كه به تو گفته بودم تا آخرش با تو هستم . از كجا معلوم كه اين آزمايش درست باشد ؟ اصلا" تو كه ميداني وضعيت اين آزمايشگاههاي ايران چه جوريه !! ... يارو مرده ميرود
آزمايش اعتياد ميدهد بعد كه بهش جواب آزمايش را ميدهند برايش آزمايش بارداري ميارند ... واقعا" كه ... تو كه اين قدر زود باور و نا اميد نبودي ... خيلي با نگار صحبت كردم و سعي ميكردم كه با اين دروغها آن را تسلي بدهم . كم كم خودم هم داشت باورم ميشد كه اينها همه راست است . اما خوب ميدانستم كه جواب اين آزمايشهاي تخصصي كمتر اشتباه است . اما بهتر بود كه به خودم هم دروغ ميگفتم . اين جوري باورش براي نگار هم راحت تر بود . قرار شد يك آزمايش ديگر بدهد و با هم دو تايي فردا برويم و اين آزمايش را بدهد و كمي هم بيرون تفريح كنيم . آزمايش را كه داد ، با هم رفتيم بيرون كمي گشتيم ، نگار را كافي شاپي كه هميشه بعد از دانشگاه به آنجا ميرفتيم بردم . بعد از آن هم سينما رفتيم . يك سر هم رفتيم پارك ساعي كمي قدم زديم و نگار هم به من تكيه داده بود و آرام آرام قدم ميزد . بعد از اين روز كه براي نگار شروع دوباره و براي من تنها يك صفحه اضافي خاطرات بود ، نگار را رسوندم منزلشان و خودم با كلي فكر و خيال برگشتم خانه . شب خاله مريم تماس گرفت . كلي از من تشكر كرد كه حال نگار را عوض كردم به طوري كه مثل نگار قبلي شده و از اين حرفها . ته دل آرزو ميكردم كه اين اوضاع دوام داشته باشد . خاله مريم تنها از يك چيز نگران بود و اون مسئله اين بود كه جواب نگار دوباره مثبت باشد . من تازه به اين فكر افتادم كه اگر جواب مثبت بود چي كار كنم ؟ براي دوبار يك كلك و دروغ را نميشود به كار برد . من مطمئن بودم كه نگار از بين ميرفت . قبل از اينكه حتي با بيماري بجنگد . دو روز بعد رفتم آزمايشگاه كه آزمايش نگار را بگيرم . قرار اين بود كه من آزمايش را بگيرم و به نگار بگويم . باز با كلي ورق روبرو شدم كه چيزي از آنها نميفهميدم ، پس رفتم صفحه آخر و وقتي چشمم به نتيجه آزمايش افتاد دنيا دور سرم چرخيد . من سعي كرده بودم كه فقط به اشتباه بودن آزمايش اول فكر كنم نه اينكه ... نه اينكه فكر كنم كه شايد هم نگار واقعا" سرطان دارد . بله جواب باز هم مثبت بود . رفتم توي پاركي كه نزديك آزمايشگاه بود . برگ آزمايش دستم بود و از بس آن را فشار داده بودم مچاله شده بود . تا ميتوانستم زدم زير گريه و براي مظلوميت نگار و جفاي اين چرخ نا كردار گريه كردم . يك ساعتي گذشته بود . تازه يادم افتاد كه نگار منتظر من هست . تصميم خودم را گرفته بودم . يك جعبه شيريني و يك دسته گل رز زيبا خريدم و به سمت منزل نگار روانه شدم . ميدانستم كه منتظر من هست . تا خواستم زنگ در را بزنم ديدم در باز شد . تا چشمهاي نگار با چشمهاي من تلاقي كرد سعي كردم كمي لبخند گوشه لبهاي من باشد . اما تا گل و شيريني را ديد زد زير گريه . من تعجب كردم و دستهايش را گرفتم و گفتم چرا گريه ميكني ؟؟؟ ... نگار جواب داد : تو خيلي خوبي . من بايد بهترين خبرم عمرم را از تو ميشنيدم . تو هميشه راست ميگفتي اين بار هم راست گفتي كه آزمايش اشتباهي بوده است . من هميشه مديون تو هستم و هق هق گريه اش بلند شد . گفت : من را ببخش كه آن حرفها را به تو زدم . من هم گفتم : نه ديگر نشد . حالا كه توبهم پيشنهاد كردي من هم حرفهاي تو را گوش ميكنم تا از دست تو راحت بشوم . آخر زني كه هميشه اشكش در مشكش هست و هر روز يك جوري بهانه مياره و نميدانم مثل تو هست به چه درد من ميخوره . تازه با اين قيافه اي كه الان داري مثل پيرزنها هستي . مگر اينكه مخم معيوب باشد كه به حرفهايت گوش نكنم . يك لبخند زدم كه خودم تلخي اش را حس كردم . اميدوار بودم كه بتوانم يك جوري با اين شوخي هايي كه هميشه بين من و نگار بود اين غم دروني را پنهان كنم . نگار باز اخم كرد . من ميدانستم كه معمولا" وقتي به من اخم ميكند چي ميشده ؟ اما اين دفعه نميخواستم فرار كنم . باز هم يك نيشگون گرفت كه من آرزو ميكردم كه آن قدر فشار ميداد كه من بميرم . اما بر خلاف هميشه زود رها كرد و گفت : كاوه بسه من يك كاري دارم بايد برويم و انجام دهيم . گفتم بابا بگذار من بيام يك استراحت بكنم بعد هر كاري داشتي من در خدمتم . گفت : نه من نذر كردم اگر جواب مثبت بود برم يك سر امامزاده صالح ويك نذري كه دارم انجام بدهم . گفتم باشد پس زود حاضر شو كه الان ديگر خيابانها شلوغ ميشود . وقتي داشت دور ميشد برگشت و نگاهي كرد و از چمشانش قدرشناسي و شادي ميباريد . ناخودآگاه گريه ام گرفت و كم كم به هق هق تبديل شد و سيل اشك سرازير شد . خواستم بروم داخل ماشين تا راحتتر گريه كنم كه خاله مريم از پشت سر من را صدا زد . گفت : كاوه ، نگار گفت كه جواب منفي بوده ، پس چرا داري گريه ميكني . سرم را بالا آوردم و از چشمهاي خيس من و لرزش دستهايم آن چه را كه بايد ميفهميد را دانست . حالا دو نفري گريه ميكرديم كه صداي پاي نگار ما را به خود آورد . سعي كردم اشكهايم را پاك كنم اما چشمهاي قرمز من هويداي گريه اي طولاني بود . نگار چشمهاي من را نگاهي كرد و به من گفت : كاوه چرا گريه ميكني ؟ نكنه داري يك چيزي را از من پنهان ميكني ؟ من ديدم وضع بدي است . اين كاخ متزلزلي را كه ساختم در همان ابتداي كار بناي ويراني گذاشته است . سريع در ذهنم دنبال جوابي ميگشتم كه ناگهان گفتم : اين گريه از خوشحاليست
گفت : يعني چي ؟ من هم سريع گفتم : من تو را از مادرت خواستگاري كردم و مادرت هم از طرف خودش موافقت كرده است . نگار مثل دختر بچه ها كمي سرخ شد . خاله مريم هم نگاه متعجبي به من انداخت و با چشماني متعجب و غمناك من را مينگريست . آن شب با نگار و خاله مريم رفتيم امامزاده من كلي گريه كردم و به درگاه خدا التماس كردم كه جان من را بگيره و نگار را شفا بدهد . براي من زندگي بدون نگار غير قابل تحمل بود . بعد از چند روز كه قضيه را براي پدر و مادرم تعريف كردم آشوب بزرگي در منزل ما شروع شد . من تنها پسر خانواده و در واقع تك فرزند بودم و مادرم هم با اين موضوع مخالف بود . ميگفت : تو داري خودت را الكي گول ميزني و تابع احساسات شدي و يك چيزي گفتي . آخر هم كارش به تهديد رسيد كه من را هرگز نميبخشد و از اين حرفها . بالاخره با ميانجيگري پدرم كه مثل هميشه به نظر من احترام ميگذاشت راضي شد كه به خواستگاري نگار بياد . البته كاش كه اصلا" نمي آمد . در تمام طول خواستگاري نگار را نگاه ميكرد و با اين نگاه ميتوانست قلب نگار را از سينه اش بيرون بكشد . تنفر از چشمان مادرم ميباريد . من نمي توانستم مادرم را سرزنش كنم . چون آن هم براي آينده من نقشه هاي زيادي داشت و خوشبختي من را ميخواست . اما بر عكس نگار همه اش من را نگاه ميكرد و گاهگاهي لبخندي يا چشمكي به من ميزد . قلبم گرفته بود . اميدوار بودم كه هيچ وقت نگار متوجه دروغ من نشود . دوست داشتم براي نگار بهترين زندگي را فراهم كنم و حتي اگر شده مدت كوتاهي با نگار در كنارش با خوشبختي زندگي كنم . در آن مجلس با صحبتي كه با پدرم كرده بودم ، قرار نامزدي و حتي عقد و ازدواج هم گذارده شد . عروسي در يك باغ برگزار ميشد و حتي مقرر شد كه هر خانواده به عنوان هديه چه چيزي را به اين نو عروس و داماد خواهد داد . چند روز گذشت و تلفن زنگ زد و من هم چون تنها بودم تلفن را برداشتم . خاله مريم بود . تا صداي من را شنيد هر چه فحش كه من شنيده يا تا به حال نشنيده بودم از خاله مريم شنيدم . مدام من را نفرين ميكرد و فحش ميداد . من حتي قدرت فكر كردن نداشتم تا چه برسد به اينكه دليل اين همه بي احترامي را بپرسم . تلفن را با صداي بلندي قطع كرد . بعد از يك مدت كوتاهي كه تازه فهميدم چي شده تازه به فكر افتادم كه با خاله مريم تماس بگيرم . اما هيچ كس جواب نداد . بسرعت لباس پوشيدم و رفتم در منزلشان . هر چي در زدم كسي در را باز نكرد . تا اينكه بعد از نيم ساعت كه آنجا منتظر بودم ديدم كه ماشين پدر نگار داخل كوچه پيچيد . وقتي ماشين جلوي در پاركينگ توقف كرد ، رفتم جلو و سلامي دادم . پدر نگار به من نگاهي كرد و با حركت سريعي دستش را بالا برد تا به من سيلي بزند ، اما همان طور كه من را از اين حركت مبهوت كرد ، دستش را به آرامي پايين آورد ... گفتم آخر اين چه رفتاري هست كه با من ميكنيد مگر من چي كار كردم كه اين چنين با من بدرفتاري ميكنيد ؟ گفت : ديگر ميخواستي چي كار كني ؟ تو كه نميخواستي اين كار را بكني چرا گفتي ؟ چرا دخترم را اميدوار كردي و بعد آن بلا را سرش آوردي ؟ ميداني الان نگار به خاطر تو نامرد تو بيمارستان هست.... گفتم : نگار من توي بيمارستان ... پدرش حرفم را قطع كرد . گفت : خفه شو تو لياقت اين را نداري كه اسم آن را ببري ؟ همان جا نشستم و گريه كردم . ذهنم ياري نميداد و من هم نميفهميدم كه اين مسائل چگونه به وقوع پيوسته است اما ميدانستم كه مسئله شومي اتفاق افتاده است . مثل اينكه دل پدر نگار براي من سوخت و شايد هم فهميده بود اگر من گناهكارم پس چرا دارم گريه ميكنم ... نميدانم اصلا" چرا من را با خودش به خانه برد !!! بالاخره از حرفهاي خاله مريم كه همراه با نفرينهاي گاه و بيگاهش بود فهميدم كه مادرم به نگار تلفن كرده و گفته كه جواب آزمايش دوم هم مثبت بوده و من هم براي دلداري و دلسوزي نگار قرار شده با آن ازدواج كنم وگرنه قصد چنين كاري را ندارم و بعد از آن حال نگار بد شده و آن را به بيمارستان بردند . من هم بعد از اينكه اين ماجرا را فهميدم با كلي قسم و آيه به آنها فهماندم كه من نگار را دوست دارم و قصدم هم ازدواج با آن هست و كلي التماس كردم تا من را پيش نگار بردند. نگار تا من را ديد سرش را برگرداند تا با من حرف نزند و من هم با اشاره سرم به پدرو مادر نگار گفتم كه ميخواهم با آن تنها صحبت كنم . خيلي طول كشيد كه من نگار را راضي كردم . خيلي گريه كردم . خودم هم تعجب ميكردم كه چطور اين همه اشك در من جمع شده بود تا من بتوانم نگار را راضي كنم كه با من ازدواج كند . هر چه آن مخالفت ميكرد و ناراحتي مادرم و بيماري خودش را بهانه ميكرد من هم با التماس و زاري و تهديد به خودكشي و اين جور چيزها سعي ميكردم كه قانعش بكنم . نميدانم چطور راضي شد !! اما اين را ميدانستم كه آن هم از ته قلب خواهان من هست و اين برگ برنده من بود . آخرين حرفي كه زد اين بود كه پس با مادرت چي كار كنيم ؟ گفت : يا راضي ميشود يا اينكه راضي نميشود در دو حالت من كار خودم را ميكنم . حتي اگر براي هميشه آن هم من را نفرين كند و یا حتي من را طرد كند . گرچه كه ميدانم پدرم ، مادرم را راضي ميكند .
عروسي با كلي مهمان برگزار شد . نگار در آن لباس زيباي سپيد چون فرشتگان شده بود . تحسين مهمانها را از زيبايي توام با وقار نگار را ميشد از نگاههايشان فهميد . هيچ كس به غير از من و نگار و پدرو مادرهايمان از بيماري نگار خبري نداشت . اول از همه بعد از عروسي با نگار رفتم مشهد . چون نذر كرده بود كه حتما" بعد از ازدواج با من به مشهد بياد و براي آينده هر دوتامون دعا كند و پس از مشهد هم رفتيم كيش و از آن طرف هم اصفهان بعد از آن هم به شيراز رفتيم . ديگر بايد برميگشتيم . هم بايد ديدار مهمانها را پس ميداديم و هم اينكه آشيانه اي را كه با هم بنا كرده بوديم به سر و سامان برسانيم . فيلم عروسي هم آماده شده بود و من تازه ميديدم كه شكوه اين عروسي بيش از آنچه بوده كه من فكر ميكردم . واقعا" كه پدرم سنگ تمام گذاشته بود . سر سفره عقد ، دفعه دوم كه خطبه را ميخواندند من به نگار گفتم : بيا همين الان بله را بگو من را راحت كن ... اين قدر من را در انتظار گذاشتي ميترسم كه اين آخري جا بزني و من را توي خماريت بگذاري ... نگار آرام گفت : مگر نميداني كه رسم هست كه دفعه سوم بله را ميگن ؟ مگر اين چيزها را نميداني ؟ من هم با شيطنت گفتم نه براي اينكه اين بار اولم بوده كه عروسي ميكنم ... ديدم كه از زير كتم نگار داره نيشگون ميگريه ... گفتم ترا به خدا اينجا نه ... اما آن هم كار خودش را كرد ... نامرد فيلمبردارهمه اين صحنه ها را گرفته بود ... البته خوشبختانه اين قدر صداي عاقد بلند بود كه صداي پچ پچ ما را ضبط نكرده بود ... نگار داشت چمدانها را باز ميكرد و به من كه فيلم را نگاه ميردم توجهي نداشتم . نگاهي به چهره معصومش انداختم . احساس ميكردم نسبت به شب عروسي كمي بيرنگ تر شده است . اما كمي كه دقت كردم يادم آممد كه معمولا" عروسها شب عروسي آن قدر آرايش ميكنند كه كه معمولا" ميتوانند سر دامادها را كلاه بگذارند . كليد ويدئو را زدم و بقيه فيلم را نگاه كردم ............. چند روزي گذشت و يك شب نگار آمد پيش من . گفت : كاوه ميداني من عاشقتم . يعني از همان اول من عاشقت بودم . اصلا" نميدانم بايد به تو چي بگويم . هميشه دوستت داشتم و هر روز هم بر اين حس اضافه شده است ات به الان . ميداني تو مثل يك فرشته هستي ؟ كمتر مردي مثل تو پيدا ميشود كه اين قدر پاك باشد ... ميدانستي من آن موقع كه بيمارستان بودم دكتر گفته بود كه من تا 1 ماه بيشتر زنده نيستم ؟ اما وقتي از مسافرت برگشتيم دكتر به من گفت اگر قرار بود تو بميري بايد 3 ماه پيش ميمردي پس بدان اگر سرطان تو پيشرفته هست تو چيزي داري كه كمتر كسي در جايگاه تو ، آن را دارد كه تا به الان زنده ماندي .... ولي من ميدانم آن چيز عشق تو هست و آن شخص هم تو هستي كه براي من معجزه كردي ... تنها آرزوي من هميشه اين بوده كه من پيش تو باشم و در كنارت باشم كه تو اين امكان را به من دادي ... نميدانستم بايد چي بگم فقط گريه ميكرم چون ميدانستم كه من هم همين احساس و نظر را در مورد نگار دارم و مطمئنم كه بدون آن من هم ميميرم ... اشك از چشمهاي ما پايين ميريخت و به هم تكيه داده بوديم ... به من گفت اگر من مردم تو ميتواني زن بگيري يعني بايد زن بگيري كه خوشبخت باشي و من را خوشحال كني ... من نگار را دعوا كردم و گفتم اين چه حرفي است كه ميزني ... ميبيني كه الان من خوشبختم و تازه مطمئنم تو هم بهبود پيدا ميكني و من تو سالهاي سال با هم هستيم . شب خوابيديم . اما صبح احساس كردم حال نگار اصلا" خوب نيست . سريع رسوندمش بيمارستان ... نميدانم چرا احساس ميكردم كه دارد روح از بدنش خارج ميشود . لحظات آخر نگار من را صدا كرد و دستم را در دستانش گرفت و گفت : كاوه من هميشه عاشقت بودم من را ببخش من نميتوانم به قولم وفا كنم و تو را تنها ميگذارم و بوسه اي بر دستانم زد .. من گريه ميكردم . نگاه تلخي به من كرد و گفت : من هميشه با تو هستم و با لبخند زيبايي در آغوشم جان سپرد . من نميتواستم رفتن نگار را قبول كنم براي اينكه نگار براي من همه چيز بود دنياي من بود . اين سرگذشتم را نوشتم تا بگويم كه من نه براي ترحم بلكه براي آرزوي خودم براي عشقي كه هميشه داشتم با نگار ازدواج كردم و مطمئن هستم كه نگار را باز در دنيايي خواهم ديد كه در آنجا رنگ هيچ بيماري و دردي را نخواهيم ديد و در آنجا خوشبختي خودمان را كامل ميكنيم . من تنها با نگار كامل ميشوم . بقيه اين نامه توسط من يعني مريم دادجو نوشته شده است . بعد از رفتن نگارم ، كاوه تنها يك هفته دوري نگار را تحمل كرد و بعد از يك هفته پليس كاوه را در ماشينش در حالي كه اين نامه و عكس عروسيش را درد ست داشت پيدا كرد . قلب كاوه از تحمل اين همه درد عاجز ماند و در تنهايي كاوه از حركت باز ايستاد . بعد از اين ماجرا همان طور كه خودش خواسته بود كاوه را كنار نگار دفن كرديم .... به اميد دنيايي توام با عشق هاي زيبا و مستمر و زندگي همراه با سلامتي
| لینک ثابت - نوشته شده توسط بابک مشکی پوش در ساعت 21:47
سلام به همگی دوستان
از این به بعد به جای دوستم مسعود قراره من این جا رو بگردونم
هر چند می دونم به پای اون نمی رسم
ولی به هر حال اون رفت
ولی این وبلاگ همیشه مال خودشه
هر وقت برگشت ماله خودشه
امیدوارم بتونم مشکی پوش های بیشتری رو بتونم به جمع مشکی پوش ها مبتلا کنم.
امیدوارم منو کمک کنید
| لینک ثابت - نوشته شده توسط بابک مشکی پوش در ساعت 20:59
اين وبلاگ به دوست عزيزم بابك واگذار شد.ممنون از همتون كه دو سال منو تحمل كردين.
| لینک ثابت - نوشته شده توسط بابک مشکی پوش در ساعت 17:52

دوستان عزیز.مطمئنم این اخرین اپ بود اونم فقط واسه مولا.
یا علی
| لینک ثابت - نوشته شده توسط بابک مشکی پوش در ساعت 20:52
بالاخره تموم شد.
همیشه خداحافظی کردن ها سخته ولی باید بشه.از همه اونهایی که منو دو سال بین جمع خودشون تحمل کردن متشکرم.از همه اونهایی که نزاشتن اسیر نامرد بشن متشکرم.من میرم تا بیش تر از این دوستانم رو اذیت نکنم.امیدوارم همشون مخصوصا علی . مشکی پوش و مشکی پوش کوچک موفق باشند.از پیوند خانوم هم می خوام که سر اون شوخی مسخره بنده رو ببخشند.
توی این دوساله خیلی چیزها رو دیدم.یکی از این ها ازاده مشکی پوش بود.علی اصرار داشت این مسائل گفته نشه اما من میگم از کسی هم نمی ترسم.موقعی که من هنوز ۳ یا ۴ ماهی بود من به جمع بچه ها پیوسته بود با ازاده اشنا شدم.ایشون یک دختر مریض بود که دوست داشت هر پسری رو حسابی به خودش نزدیک کنه بعدش هم مسخره اش کنه.یادش بخیر چقدر من با ایشون کامنت بازی می کردیم.چون نمی دونستم اینقدر ادم پستی هست.اشکالی هم نداره دنیا پره از ادم های مریض.
توی این جمع نخاله زیاد وجود داره.موقعی هم که علی می خواست خداحافظی کنه به خاطر یکی از همین نخاله ها بود.مجتبی مشکی پوش که رفت واسه همین نخاله ها بود.الهه که به جرات می تونم بگم جزو یکی از خوبترین ها در بلاگ نویسی بود به خاطر چند تا از این نخاله ها بود و. خیلی مورد های دیگه.(در مورد اونلی ها هیچی نمی گم تا یک وقت سو تفاهم نشه.)
همه مون می دونیم اینها چکاره اند . کسانی که میان و کثافت کاری های خودشون رو زیر اسم مشکی پوش قایم می کنن.همه کم کم داریم می شناسیمشون . دوست ندارم اسم هاشون بگم.
اما بین این بد ها خیلی ها خوب بودند که من همیشه دوستشون داشتم اینها رو اسم هاشون رو میگم : علی . مشکی پوش - پیوند مشکی پوش - سردار مشکی پوش - کلاغ قار قاری - مشکی پوش کوچک - سهیل احمدی - مجید صادق زاده - امید مشکی پوش - فاطمه خانوم - مرد مشکی پوش تازه وارد - الهه مشکی پوش - نوید مشکی پوش - خط مشکی (دوست خوبم) - سلطان مشکی
من از این دوستان بدی ندیدم.امیدوارم همیشه مشکی بمونید.شاید دیگه اپ نکنم شاید هم واسه شهادت مولا بیام نمی دونم.یا علی مدد
تا ابد یه مشکی پوش می مونم.
| لینک ثابت - نوشته شده توسط بابک مشکی پوش در ساعت 18:30
سلام دوستان
نمی دونم تا حالا چند تا فلش کلپ اسه رضا صادقی ساختم اما اینو مطمئن هستم که این اخریشه.به احتمال خیلی زیاد دارم از این وبلاگ خداحافظی می کنم.نمی دونم شاید بازم یه جایی واسه خودم توی یک جای دیگه از این دنیای بزرگ اینترنت پیدا کنم و واسه دل خودم بنویسم...شاید..
| لینک ثابت - نوشته شده توسط بابک مشکی پوش در ساعت 14:4
خواهش می کنم این مطلب رو تا انتها بخونید.
امشب توی خیابون یه گوشه یک پسر بچه رو دیدم که یک گوشه نشسته بود و دستمال کاغذی می فروخت. راستش دلم خیلی براش سوخت.سرش رو پایین انداخته بود . از فرط خستگی خوابش برده بود.فکر کردم که یک مقدار مواد بهش دادن که نتونه کاری بکنه و محتاجشون باشه .دست کردم توی جیبم و یه پولی بهش دادم دو تا بسته دستمال کاغذی خریدم.اومدم اینور اما ذهنم رفته بود . واسه چی این بچه توی این خیابون باید توی سرما و گرما بشینه و دستمال کاغذی بفروشه.مطمئن هستم که پولش رو هم کس دیگه ای می خوره . تنها گناه این بچه این بود که جایی به دنیا اومده که ادم هاش همه گرگ بیابون ان.همه اونقدر مار خوردن که افعی شدن.این بچه هم که فطرت پاک اللهی داره باید برای اینکه زنده بمونه دیگران رو پاره پاره کنه.چرا باید یک نفر روز به روز پول روی هم بزاره ککش هم نگزه اون وقت این بچه اینطوری...
چطوری ما با چه رویی میگیم یا علی.طچوری میگیم مولامون علی هست و اون وقت از این جور چیزها که بیخ گوشمون می گذزه ساده می گذریم.
همون خیابون رو اومدم بالا . توی همین افکار غوطه ور بودم که چشم توی کی ماشین کمری افتاد.نمی دونم حکمت چی بود.یک دختر با وضع فوق افتضاح داشت با دوتا پسر لاس می زد حتما هم بعدش با هم هزار و یک جور برنامه داشتند..حالم بهم خورد.احساس نفرت کردم از زندگی.بعضی ها دائما دنبالش راضی نگه داشتن هوس ها و نفسشون بعضی ها هم دنبال یه لقمه نون صبح تا شب...
دلم خیلی گرفته بود.نمی دونم چرا اینها رو نوشتم شاید واسه اینکه شاید توی اینترنت دوستهای خوبی دارم.
| لینک ثابت - نوشته شده توسط بابک مشکی پوش در ساعت 0:34

بعد از یه عمری عاشقی ....نصیب ما چی شد به جز
یه پیرهن مشکی و جاده و بی همسفری هاش
اونی همه بیداری شب چی داشت واسه ما غیر از این
تنهایی سرد و سیاه با یه غم در به دری...
| لینک ثابت - نوشته شده توسط بابک مشکی پوش در ساعت 21:36
خدایا چقدر این هوا گرمه...تشنمه.وااای اون شیر اب یخ رو .فریادی از ته حس بر می ارم و به راهم در خیابان ادامه می دهم.3 سالی هست به من روزه واجب شده.یادش بخیر اون موقعی که میخواستم برای اولین بار روزه بگیرم چقدر خوشحال بودم اما الان...
نمی خوام بگم پشیمونم.ولی خوب خیلی سخته اونم با این گرما.لبام چروک خورده و سفید شده.اما حس جالبی دارم فکر می کنم باید از این ریاضت چیزی نصیبم بشه.
اما چی؟ ثواب اما بعدبا خودم میگم این ها رو باید واسه دین و ایمونت تحمل کنی.باید ببینی امام حسین روز کربلا چی کشید اما باز یه حس شرور توی وجودم میگه : تشنگی امام حسین یه مدت بود اما اینجور یک ماه مجبور هر روز تشنگی بکشی.
اخخ اگه می تونستم فقط یه لیوان اب بخورم وایییی.می خوام از جاده رد بشم میام و از زیر گذر عبور می کنم.هنوزم توی همین حوالی
هستم.می خوام برم پیش دوستم اخه یه سی دی دستش دارم.
بازم توی راه فکر های مختلف و جورواجور مخم رو مثل تخم مرغ ابپز می کنه.توی راه چند بار خودم رو لعن و نفرین کردم که چرا از خونه زدم بیرون
اخه یه سی دی ارزش این همه رو داره؟ نمی دونم ...
سر راهم یه پارکه.خوبه سایه هم داره.
می رم و یه جای دنج زیر سایه درخت رو پیدا می کنم.می شینم و موبایلم رو در میارم.باید یه چیزی گوش کنم . افکار شوم تمومی ندارند.حسرت تشنگی و اب یخ مثل این می مونه که زجر کش کننت.اهنگو میزارم . نسبتا شاده.قشنگه ماله یه خواننده است که خیلی دوستش دارم.ولش کن الان اینها مهم نیست.تکیه می دم و می رم توی فکر.چرا باید خدا همچین امتحانی رو بزاره؟با خودم می گفتم اگه میخواد ما یاد ادم های فقیر بیفتیم که خوب خیلی راحت تر می تونست این اتفاق بیفته.بابا اون فقیر که هیچی نداره بخوره حداقل توی خیابون شیر اب می بینه یکم اب بخوره.حالا غذا رو می گی هیچی.ولش کن اینها مهم نیست دوست دارم دراز بکشم روی چمن ها.میرم و یه جای خشک رو پیدا می کنم.خودم رو پخش می کنم.احساس خوشایندی داره.یادم میاد که باید سریع برم.اما نمی تونم تکون بخورم انگار زمین جادوم کرده.چشامو می بندم.میرم توی تخیلات.کم کم همه چی واسم سیاه میشه و ...
وقتی پا میشم موقع اذونه.فکر اینکه این همه وقت اینجا خوابم برده اذیتم می کنه.سی دی رو هم که نگرفتم.حتما نگرانم میشن.چطوری خوابم برد نمی دونم.شارژ موبایلم هم تموم شده.خوبه ازم ندزدیدن.باید برم اره دیره.باید افطار کنم.
یه لقمه نان و بسم الله الرحمن الرحیم.
داستان از خودم بود نظرتون رو میخوام.در عرض ۷ دقیقه نوشتمش.همه اش توی ذهنم بود فقط یک دل سفید می خواست که توی این کامپیوتر پیدا شد.![]()
![]()
و اما درباره سایت فنز : می دونم زیاد گفتم اما تمومه.قرار بود از سیستم مدیریتی استفاده کنیم این کارو هم کردیم اما دیدیم که سیستم مدیریتی خیلی اذیت می کنه برای همینم من یک قالب جدید ساختم با همونامکانات ولی خیلی زیبا تر و اماده تر . بزودی قابلیت هایی مثل کامنت و دفترچه یادگاری هم می زارم.الانم برید ببینید.یا علی
http://rezasadeghifans.com/enter
| لینک ثابت - نوشته شده توسط بابک مشکی پوش در ساعت 18:8
سلام دوستان.
ماه رمضون اومد.خیلی خوشحالم ثانیه شماری می کردم بالاخره رسید و ...

دوستان کی ها رفتند همین کنسرت اخر؟؟؟؟؟
همه مثل اینکه یه جورایی خیلی اروم شدند.بابا بگید چطور بود ما که نرفتیم بدونیم.
منتظر نظراتتون هستم.روزه و نمازتون هم قبول یا علی
| لینک ثابت - نوشته شده توسط بابک مشکی پوش در ساعت 15:0
سلام به همه دوستان گلم.
شرمنده همه گی یه مدت نبودیم.شبکار بودم روز ها هم از فرط خستگی نای هیچی رو نداشتم هنوزم همینطوری هست ولی باید می اومدئ و اپ می کردم.چه خبرها؟؟؟ این مندتی که ما نبودیم؟؟
راستی داره کم کم داره بوی ماه رمضون میاد.اخ با اون هوای توپ پاییز و تابستون.بوی نون سنگک سر کوچه و اون بچه هایی که دارن توی کوچه بازی می کنن.انگار صداشون و کل کوچه رو برام نقاشی می کنه.
وای بوی افطاری بوی نماز بوی حرم و بوی سفره پر از شعله زرد و دیگچه و شیر برنج وااااای فکرش رو که می کنم تمام ذهنم می چرخه و انگار میخوام دوباره متولد بشم.چه حس خوبی.
![]() |
امیدوارم ماه رمضون بر همه گی خوب و خوش و پر برکت باشه انشالله.موفق باشید و یا علی
| لینک ثابت - نوشته شده توسط بابک مشکی پوش در ساعت 16:26
سلام.
علي جان حالا چه فرقي مي كنه ميزني توي زوق ما ميرم معتاد ميشم اون وقت عذاب وجدان ميگيري ها
همين الان سايت افتتاح شد.هوررررررااااا.هنوز خيلي جاي كار داره.دارم واسش يه قالب طراحي مي كنم اما مرتب و منظم هست.
يا علي مدد
| لینک ثابت - نوشته شده توسط بابک مشکی پوش در ساعت 14:2
سلام ...
خيلي وقت پيش توي بندر يك پسري به دنيا امد كه فردا تولدشه.فردا تولد رضا صادقي پدر مشكي هست از طرف همه بچه هاي نت به رضا صادقي عزيز تولد مبارك ميگيم.
.:.تولدت مبارك رضا صادقي عزيز.:.
خیلی جالبه.فردا هم تولد رضا هست و هم تولد دوباره سایت هواداران رضا صادقی
موفق باشید.
یا علی مدد
| لینک ثابت - نوشته شده توسط بابک مشکی پوش در ساعت 18:6

و اما سايت رضا صادقي فنز بعد از مدت ها با ورژن جديد....
انشالله روز نيمه شعبان سايت افتتاح خواهد شد.دوستان عزيز اين روز مي تونن براي ديدن سايت مراجعه كنن.انشالله توي ورژن جديد كه فوق العاده قدرتمند تر از قبل هست بتونيم بيشتر خدمت گزاري كنيم.فعلا يا علي مدد
| لینک ثابت - نوشته شده توسط بابک مشکی پوش در ساعت 21:46
از خونه بيرون ميزنم...
طاقت موندن ندارم.
بايد بيام ببينمت..
يه هديه اي برات دارم.
چقدر شلوغه كوچتون
ببين چه شور و حاليه
اما توي سفره عقدتون جاي يه چيزي خاليه.
| لینک ثابت - نوشته شده توسط بابک مشکی پوش در ساعت 21:24
بوي پائيز است كه مي ايد.
در ميان كوچه هاي نيمه جان
باد در تشيع جنازه برگراي پائيز زده
هو هو سر مي دهد.
و صداي خش خش زير گام هاي بي مقدار رهگذران
دل كوچك گنجشك را مي لزراند.
در كوچه هاي غمزده رو به غروب شهر
تنها راهگذري مي گذرد از زير ان
درخت بلند
ارام…
اينجا رنگ غروب است كه ديوار همسايه را
به سرخي لاله مي كشاند.
بوي خوش اذان از مسجد محل
سينه كوچه را نقاشي مي كند.
باغچه زنگ زده نام حق را زير لب
ذكر مي كند.
باغ پاييز زده بيدار است.
مي توان در ان سبزي ديد.
مي توان نفس را با صداي باد پاييز
موزون كرد.
مي توان عاشق بود و عاشقي كرد
تنها بود و تنها تر شد
بي صدا و ارام.
مثل خود پاييز
بوي پاييز مي ايد.
| لینک ثابت - نوشته شده توسط بابک مشکی پوش در ساعت 19:38
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ
به وبلاگ بزرگ هواداران سلطان مشكي
خوش امديد.ساعات و اوقات خوبي داشته باشيد
يا علي مدد
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
ترانه های رضا
گالری عکس رضا
بیوگرافی رضا صادقی
گالری مشکی پوشان
فلش کلیپهای رضا
داستان های کوتاه
درباره ما
اخبار رضا صادقی
البوم وایستا دنیا
البوم پیرهن مشکی
البوم عاشقم من
البوم بندر قدیم
البوم کلاغ قارقاری
البوم رویای شیرین
البوم مستانه و دیوانه
البوم کما
البوم حکایت مشکی پوش
البوم ده ثانیه
شوخي با رضا
ترانه هاي ريميكس
ساير موارد
دوستان
فصل سرد
پیوند مشکی
خط مشکی
یک مشکی پوش
مشکی پوشان (سایت)
تنها رضا صادقی
وبلاگ اموزشی خودم
مشکی پوش
رضا صادقی
جوك و اس ام اس باحال
وبلاگ گرافيكي افتاب
شبگر كوچه باغ ترانه
تقدیم به رضا صادقی
بهترين سايت دانلود
گلچين رپ فارسي
طراح لوگو و بنر رايگان
دانلود برنامه هاي تلويزيوني
عکس عکس عکس عکس عکس
بي تو يك روز در اين فاصه ها خواهم مرد
فرشته كوچولو
الهه مشکی پوش
دل نوشته
اس ام اس و جوك
كلاغ قارقاري
.:.Lonely.:.
·▪•●ღبزرگترین وبلاگ تفریخیღ●•▪·
قالب.ک.د.جاوا هر چی که بخوای
کامداد انلاین
دانلود جدیدترین موسیقی رپ
OnLy Rap PhoTo
اس ام اس+عکس+طنز
مجتبي مشكي پوش
مامانی عاشق
جک و اس ام اس
تنهايي در سكوت
مغرور نباش
کمی با من مدارا کن
پسر تنهایی
من وپسر گلم(مامان ارمین)
اخرین جرعه
عاشقانه تقدیم به..........
دختر مشرقی
بوگ
شراره رخام
اطلاع رسانی در 3 صوت
Free Download
اميد meshkipoosh
وب سايت ابي پوشان استقلال
اشكهاي يواشكي
.:.صداي ارامش.:.
فتوبلاگ الهه
وبلاگ گروهي مشكي پوش ها
گيلاس ابي ( علي مشكي پوش)
Photo Blog Meshki (FATEMEH
Mard Meshki Poosh
Dele BigHarar
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1388
اردیبهشت 1388
بهمن 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
POWERED BY