تبليغاتX
کلبه هواداران سلطان شهر مشكي

درد و دل با خدا

خدايا سلام

خدا جون كجايي؟يكمم به من وقت مي دي؟اره؟خدايا خيلي حرف دارم كه باهات بزنم اما مگه فرصت ميشه.ديگه دفترچه خاطراتمم كلا بستم.ديگه نمي نويسم.فايده اي ندارم.عمرم رو به پايانه و هر روز كه ميگذره بلند ميشم يه دست به صورتم ميكشم و متوجه ميشم يه روز پير تر شدم.راستي خدا جون ازت ممنونم.ماه رمضون رسيده.اين ماهت رو خيلي دوست دارم.خودت چطور؟چرا چيزي نميگي؟خدايا يك سوال.مگه نمي دونستي شهوت و پول انسان ها رو نابود مي كنه.پس چرا به وجودشون اوردي.تنها اين نيست.هزار يك چيز ديگه هست كه براي بوجود اوردنشون دليل ميخوام.خدايا چرا ساكتي.اين سكوت ازار دهنده است.مي دوني چند فرسخ راه رو توي دلم اومدم تا بتونم اين دو كلمه رو بهت بگم؟خدايا من هنوز معني خيلي چيزها رو نمي دونم.خدايا عشق چيه؟خداي خوب من دلتنگي چيه؟اره دلتنگم.كسي رو ندارم عاشقش باشم.ولي چرا تو هستي.چرا تو رو معشوق ندونم.خدايا پس اگه تو معشوق مني چرا من به حرفهات درست و حسابي گوش نمي دم؟شايدم اينو بايد از خودم بپرسم.يعني حتما بايد بپرسم.خدايا خيلي پرحرفم نه؟ولي حرفه دله.زياده كمه ديگه خدايا خودت صبوري كن.خدايا دلم ميخواد زندگي ها خوب بشه.چرا كاري نمي كنه همه در سلامتي زندگي كنن.خدايا مي دونم.اره ميگن اگه اينجوري بود كه خوب و بد تشخيص داده نمي شد درسته ولي ...

خدايا اين دفعه خيلي حرف داشتم.البته هنوزم توي دلم پره.مي دونم خيلي درد دل ها هست كه توي اين ماه بايد از مردم بشنوي.خدايا من ميرم.اميدوارم جواب سوالمو بهم بدي.خدايا دوستت دارم.


 

| لینک ثابت - نوشته شده توسط بابک مشکی پوش در ساعت 5:17


داستان کوتاه

ماجرای کریستف کلمب

 یک روز کریستف کلمب به یک مهمانی دعوت شد . . . تعداد زیادی از افراد حاضر در مهمانی به کلمب گفتند که واقعا کاری که انجام دادی خیلی ساده بود ( کشف قاره آمریکا ) ، هر کسی که سوار بر کشتی می شد و همه دریاها را طی می کرد ، در نهایت اون قاره را کشف می کرد . کلمب برای اینکه به اونا جواب بده ، ازشون خواست تا یک تخم مرغ را از انتها به طور ایستاده بر روی میز قرار دهند ، خوب هر کسی هر چه تلاش می کرد باز تخم مرغ قِل می خورد و می افتاد .

 

 


 

| لینک ثابت - نوشته شده توسط بابک مشکی پوش در ساعت 21:38


داستان کوتاه 1

مثل سگ

مسعود يزدي نژاد

پنج شنبه 86/3/11 ساعت 8

 

خوب ميشناختمش.يه جوري بود.مسخره ميكرد.مي خنديد.شكمش مثل خيك بالا اومده بود.حالم از بوي گند دهنش به هم ميخورد.مثل سگ حرص مال ميزد.راه كه مي رفت حالم ازش بهم ميخورد.اره خودم كشتمش.با همين دستام.اون اشغال پست حقش بيشتر ازاين بود.معلوم نبود كه تا به حال چند تا دختر مثل من رو بدبخت كرده بود.

اگر دوباره زنده مي شد بازم به بدترين شكل ممكن مي كشتمش. دخترك ارام  به گريه افتاد... در حقم خيلي بدي كرد.نامزدم رو سر به نيست كرد.وقتي كه مادرم مرد اون بود كه منو زنده كرد.من با از دست دادن مادرم ديگه چيزي براي زندگي كردن نداشتم.اما اون منو نجات داد.دستمو گرفت و مثل يك مرد پشت سرم ايستاد.تا بود پشتم محكم و قرص بود اما وقتي اون عوضي كشتش نابود شدم. مگه من چه بدي به او كرده بودم.اخه چرا كسي صدا غرق شدنم رو توي مرداب اين پير كثيف  نشنيد…هان؟حالا هم پشيمون نيستم.

خوب كاري كردم و گرنه معلوم نبود چه مي شد.چقدر ادم به راه غلط كشيده مي شدند و از بين مي رفتن .شماها كه دم از قانون و عدالت مي زنيد تا حالا تونستيد يكي از اين زالوها رو دستگير كنيد و بعد خنده تمسخر اميزي كرد و گفت : معلوم كه نه.اخه اون ها از ادم هايي ان كه هم نفوذ دارن و پول.هيچكي هم جلودارشون نيست.اما من...يك دختر...يه دختر 22 ساله اون مرتيكه  رو كشتم. نفرت عجيبي در چشمانش موج زد.بازپرس دستش را روي ميز برد و پارچ اب را برداشت و درون ليوان پلاستيكي اب ريخت و به دختر داد و گفت : تعريف كن چطوري كشتيش؟

دخترليوان را درون دستش نگه داشت و گفت: از وقتي كه نا مزدم رو كشت  همش به انتقام فكر مي كردم و دوست داشتم يه روزي نابودش كنم...اون حتي چند بار هم به من تعرض كرد.ولي من...من هيچ كاري نتونستم بكنم.به هر كي ميگفتم ,ميگفتن دختره ديوونه است.مي دوني اون كيه؟به سرش مردم قسم ميخورن.ولي نديدن كه چه حيوون كثيفيه.خيلي از من خوشش اومده بود.انگار لقمه چربي براي دندونهاي تيزش بودم.بيشتر از اين هم نمي تونست با من كثافت كاري بكنه چون مي ترسيد لو بره و اونوقت ابروش بره.بعد از يك مدت به من پيشنهاد ازدواج داد.معلوم بود كه اون فقط منو براي

كثافت كاريش ميخواست.مثل يه هرزه.يه خيابوني.

با خودم گفتم اين بهترين موقعيته كه انتقاممو بگيرم.مهريه ام رو بردم روي سنم.1363 تا سكه .اصلا براش مهم نبود.اونقدر هوس كورش كرده بود كه نمي تونست هيچي رو ببينه.قبول كرد.منم باهاش ازدواج كردم.

شبهاي اول دوم تا تونست با من مشغول شد.كم كم دلش رو زدم.بعد از يك سال ميخواستم طلاق بگيرم تا مهريه ام رو به اجرا بزارم.اما قبول نمي كرد.مثل سگ منو چسبيده بود.نميخواست مهريه ام رو بده.براش سخت بود از كسي كه ديگه نمي تونه درست استفاده كنه اينقدر پول بپردازه.بعد هم مسئله ابروش در ميون بودمنم هي اذيتش كردم.تا اينكه به قول خودش اون روي سگش رو ديدم.يك روز به جونم افتاد و با كمربند بدنم رو سياه كبود كرد.تا دو روز يه جا افتاده بودمو اصلا نمي تونستم حركت كنم.هق هق گريه مي كردم.از درد به خودم مي پيچيدم. توي همون حال تصميمم رو گرفتم.اره.تصميم گرفتم بكشمش.

مدتيكه گذشت حالم خوب شد.بااينكه حتي يك ليوان اب دستم نداده بود اما دلم نيومد.با همه اون بلا هايي كه به سرم اورد.بعد از يك مدت شنيدم با يك دختر ديگه ديدنش.حالم داشت بهم ميخورد.خدايا

اخه تا كجا؟تا كجا ميشه تحمل كرد و بدبختي ديگران رو ديد.حالم داشت بهم ميخورد.زندگي و دنيا

دور سرم مي چرخيد.ديگه تصميم رو قطعي كردم.اره.قطعي قطعي.!

بعد از يك هفته اومدخونه.گرچه سرش به اخور ديگه اي بند بود امانمي تونست از من بگذره.منم خيلي پاپيچش شدم.تا اينكه اومد توي اتاق.منم همينو ميخواستم.همه چيز رو اماده كرده بود.كمربندش رو در اورد.گفت : حاليت مي كنم . من گفتم : دهنت رو ببند.به سمتم حمله ور شد.با كمربند كوبوند توي سرم.يك لحظه احساس كردم دنيا چرخيد.محكم افتادم روي تخت.

يادم اومد چاقو رو اونجا گذاشتم.دستم رو زير ملافه بردمو برداشتمش.سمتش گرفتم.چشماش گرد شد...مثل سگ ترسيده بود...داشتم لذت ميبردم.قه قه مي خنديدم.

گفت : الان همچين ميزنمت كه اين ... هاي اضافي رو نخوري.يواش اومد نزديكم.يك لحظه همه چيز از جلوي چشمم رد شد.نامزدم.تعرض هاش.دخترهاي بدخت ديگه.شكمو زير شكم كثيفش,ديگه نفهميدم . دوئيدم سمتش و با تمام وجود دستم رو پرتاب كردم.بعد از چند لحظه احساسي بر خورد كردم.يه دفعه احساس كردم يه چيزي روي  صورتم پاشيد...نگاش كردم.دهنش مثل سگ باز بود.انگار ميخواد وق وق كنه.فرصت ندادم.چاقو رو در اوردم و دوبار ديگه هم زدم توي شكمش.صداي داد كشيدنش ارامش بهم مي داد.براي همين چاقو رو توي شكمش چرخوندم.بهش گفتم:برو جهنم كه ابليسمنتظرته.بعد از اين حرفم.صداي يواشي از حنجرش اومد و بعد هم سرش به يه طرف افتاد.من هم تا تونستم خنديدم.روي سرش دست ميزدم.مي رقصيدم.انگار توي

بهشتم.بعد از اون هم از اتاق بيرون اومدم.لباسام رو جمع كردم. و رفتم خونه يكي از دوستام.

باز پرس نزديك امد و گفت: دوباره اون موقع رو براي ما باز سازي مي كني؟دختر با ارامش خاصي گفت : اره .مي تونم. وبعد بازجو نزديك فرد ديگري كه انجا بود رفت و برگه اي را از او گرفت و گفت:زير اين ورقه رو هم امضا كن.دختر با اب و تاب تمام امضا كرد.اين اخرين امضا او بود ولي اصلا تلخ نبود.بازپرس گفت: ببرش.

موقع رفتن دختر برگشت و گفت : مرگ مال كساييه كه ازش نترسن.من مطمئنم ميرم بهشت.اره

ميرم بهشت. و همينطور كه دخترك داد ميزد در اتاق بسته شد.

 

 


 

| لینک ثابت - نوشته شده توسط بابک مشکی پوش در ساعت 13:8