بوي پائيز است كه مي ايد.
در ميان كوچه هاي نيمه جان
باد در تشيع جنازه برگراي پائيز زده
هو هو سر مي دهد.
و صداي خش خش زير گام هاي بي مقدار رهگذران
دل كوچك گنجشك را مي لزراند.
در كوچه هاي غمزده رو به غروب شهر
تنها راهگذري مي گذرد از زير ان
درخت بلند
ارام…
اينجا رنگ غروب است كه ديوار همسايه را
به سرخي لاله مي كشاند.
بوي خوش اذان از مسجد محل
سينه كوچه را نقاشي مي كند.
باغچه زنگ زده نام حق را زير لب
ذكر مي كند.
باغ پاييز زده بيدار است.
مي توان در ان سبزي ديد.
مي توان نفس را با صداي باد پاييز
موزون كرد.
مي توان عاشق بود و عاشقي كرد
تنها بود و تنها تر شد
بي صدا و ارام.
مثل خود پاييز
بوي پاييز مي ايد.


 

| لینک ثابت - نوشته شده توسط بابک مشکی پوش در ساعت 19:38