خدایا چقدر این هوا گرمه...تشنمه.وااای اون شیر اب یخ رو .فریادی از ته حس بر می ارم و به راهم در خیابان ادامه می دهم.3 سالی هست به من روزه واجب شده.یادش بخیر اون موقعی که میخواستم برای اولین بار روزه بگیرم چقدر خوشحال بودم اما الان...
نمی خوام بگم پشیمونم.ولی خوب خیلی سخته اونم با این گرما.لبام چروک خورده و سفید شده.اما حس جالبی دارم فکر می کنم باید از این ریاضت چیزی نصیبم بشه.
اما چی؟ ثواب اما بعدبا خودم میگم این ها رو باید واسه دین و ایمونت تحمل کنی.باید ببینی امام حسین روز کربلا چی کشید اما باز یه حس شرور توی وجودم میگه : تشنگی امام حسین یه مدت بود اما اینجور یک ماه مجبور هر روز تشنگی بکشی.
اخخ اگه می تونستم فقط یه لیوان اب بخورم وایییی.می خوام از جاده رد بشم میام و از زیر گذر عبور می کنم.هنوزم توی همین حوالی

هستم.می خوام برم پیش دوستم اخه یه سی دی دستش دارم.
بازم توی راه فکر های مختلف و جورواجور مخم رو مثل تخم مرغ ابپز می کنه.توی راه چند بار خودم رو لعن و نفرین کردم که چرا از خونه زدم بیرون

اخه یه سی دی ارزش این همه رو داره؟ نمی دونم ...
سر راهم یه پارکه.خوبه سایه هم داره.
می رم و یه جای دنج زیر سایه درخت رو پیدا می کنم.می شینم و موبایلم رو در میارم.باید یه چیزی گوش کنم . افکار شوم تمومی ندارند.حسرت تشنگی و اب یخ مثل این می مونه که زجر کش کننت.اهنگو میزارم . نسبتا شاده.قشنگه ماله یه خواننده است که خیلی دوستش دارم.ولش کن الان اینها مهم نیست.تکیه می دم و می رم توی فکر.چرا باید خدا همچین امتحانی رو بزاره؟با خودم می گفتم اگه میخواد ما یاد ادم های فقیر بیفتیم که خوب خیلی راحت تر می تونست این اتفاق بیفته.بابا اون فقیر که هیچی نداره بخوره حداقل توی خیابون شیر اب می بینه یکم اب بخوره.حالا غذا رو می گی هیچی.ولش کن اینها مهم نیست دوست دارم دراز بکشم روی چمن ها.میرم و یه جای خشک رو پیدا می کنم.خودم رو پخش می کنم.احساس خوشایندی داره.یادم میاد که باید سریع برم.اما نمی تونم تکون بخورم انگار زمین جادوم کرده.چشامو می بندم.میرم توی تخیلات.کم کم همه چی واسم سیاه میشه و ...
وقتی پا میشم موقع اذونه.فکر اینکه این همه وقت اینجا خوابم برده اذیتم می کنه.سی دی رو هم که نگرفتم.حتما نگرانم میشن.چطوری خوابم برد نمی دونم.شارژ موبایلم هم تموم شده.خوبه ازم ندزدیدن.باید برم اره دیره.باید افطار کنم.
یه لقمه نان و بسم الله الرحمن الرحیم.

داستان از خودم بود نظرتون رو میخوام.در عرض ۷ دقیقه نوشتمش.همه اش توی ذهنم بود فقط یک دل سفید می خواست که توی این کامپیوتر پیدا شد.

و اما درباره سایت فنز : می دونم زیاد گفتم اما تمومه.قرار بود از سیستم مدیریتی استفاده کنیم این کارو هم کردیم اما دیدیم که سیستم مدیریتی خیلی اذیت می کنه برای همینم من یک قالب جدید ساختم با همونامکانات ولی خیلی زیبا تر و اماده تر . بزودی قابلیت هایی مثل کامنت و دفترچه یادگاری هم می زارم.الانم برید ببینید.یا علی

http://rezasadeghifans.com/enter

 


 

| لینک ثابت - نوشته شده توسط بابک مشکی پوش در ساعت 18:8