خواهش می کنم این مطلب رو تا انتها بخونید.

امشب توی خیابون یه گوشه یک پسر بچه رو دیدم که یک گوشه نشسته بود و دستمال کاغذی می فروخت. راستش دلم خیلی براش سوخت.سرش رو پایین انداخته بود . از فرط خستگی خوابش برده بود.فکر کردم که یک مقدار مواد بهش دادن که نتونه کاری بکنه و محتاجشون باشه .دست کردم توی جیبم و یه پولی بهش دادم دو تا بسته دستمال کاغذی خریدم.اومدم اینور اما ذهنم رفته بود . واسه چی این بچه توی این خیابون باید توی سرما و گرما بشینه و دستمال کاغذی بفروشه.مطمئن هستم که پولش رو هم کس دیگه ای می خوره . تنها گناه این بچه این بود که جایی به دنیا اومده که ادم هاش همه گرگ بیابون ان.همه اونقدر مار خوردن که افعی شدن.این بچه هم که فطرت پاک اللهی داره باید برای اینکه زنده بمونه دیگران رو پاره پاره کنه.چرا باید یک نفر روز به روز پول روی هم بزاره ککش هم نگزه اون وقت این بچه اینطوری...
چطوری ما با چه رویی میگیم یا علی.طچوری میگیم مولامون علی هست و اون وقت از این جور چیزها که بیخ گوشمون می گذزه ساده می گذریم.
همون خیابون رو اومدم بالا . توی همین افکار غوطه ور بودم که چشم توی کی ماشین کمری افتاد.نمی دونم حکمت چی بود.یک دختر با وضع فوق افتضاح داشت با دوتا پسر لاس می زد حتما هم بعدش با هم هزار و یک جور برنامه داشتند..حالم بهم خورد.احساس نفرت کردم از زندگی.بعضی ها دائما دنبالش راضی نگه داشتن هوس ها و نفسشون بعضی ها هم دنبال یه لقمه نون صبح تا شب...
دلم خیلی گرفته بود.نمی دونم چرا اینها رو نوشتم شاید واسه اینکه شاید توی اینترنت دوستهای خوبی دارم.


 

| لینک ثابت - نوشته شده توسط بابک مشکی پوش در ساعت 0:34